شير على خان لودى

3

تذكرهء مرآة الخيال ( فارسي )

قوائم متين و ايوان دين مبين را اركان رزينند . امّا بعد ، بر ضماير صافى قافله‌سالاران شاه‌راه دانشورى و صيرفيان طلاى كامل عيار سخنورى مستور و محتجب نيست كه سخن ، يكى از بدائع ودايع الهى و جلايل مواهب پادشاهيست ، جلّ شأنه ، كه در شهرستان وجود انسان به عين ناپيدايى پيدا ، و در عين بىتعيّنى معيّن و هويداست ، بل متاع روى دست تختهء بازار امكان و نقد سرهء كيسهء انس و جان همان تواند بود ؛ زيراكه حمد ايزدى به دستيارى او صورت پذيرد ، و نعت پاك مصطفى - عليه من الصّلوات أكملها - به معاونت او در عرصهء بيان آيد . آتش تفته درو نان كوى فراق را آب بر روى زند ، و افسردگى مزاج دل‌مرده‌هاى كوى بىخبرى را آتش در نهاد اندازد . باديست به لطافت آب زلال ، و آتشين مزاجيست در پايهء افتادگى خاكى خصال ، در دلها چنان جا نمايد كه بو در گل و هوا در حباب ، و طبيعتها را چنان گشايد كه غنچه را نسيم و خاطر را شراب ، آينهء روى سرير است و موج درياى ضمير ، ديدهء بلاغت را بصيرت است ، و شبستان فصاحت را بدر منير ، نظم : سخن طُغراى منشورِ معانيست * طلسمِ گنجهاىِ نكته‌دانيست به صورت گرچه در ظلمت نهان است * به معنى آب حيوانِ روان است جهان را از وجودِ او ثَبات است * حيات است و حيات است و حيات است بناىِ هستىِ عالم از او شد * وز او بنياد اين گفت‌وشنو شد وجودِ او نشانِ هستىِ ماست * به صدقِ اين سخن هر زنده گوياست بر اين معنى كه بس بىاشتباه است * سكوتِ مرده هم گويا گواه است اگر سخن نبودى ، پيام ايزدى سامعه‌افروز تشنه‌لبان زلال هدايت نگرديدى ، و اگر اين هيولاى شگرف پرتو ظهور نبخشيدى ، گرسنه چشمان باديهء دريافت را نعمت كلام سرمدى به طريق ارمغانى كمتر رسيدى ، حقيقت رهنمايى انبياء گذشته و توارد احوال امم سالفه بر متفحّصان ادوار و اطوار نمىرسيد ، و قواعد مواعظ حكما و قوانين مستقيمهء آنها كه به عمرهاى دراز بر روى كار آورده‌اند ، روى در پردهء اختفا مىداشت ، و حكايات ملوك ماضيه و اخبار نوهينان 2 گذشته كه تجربه‌جويان عالم را به مثابهء عمر دوباره است ، در طيلسان خمول محتجب بودى ، نظم : گر بُدى گوهرى وراى سخن * آمدى بر زمين به جاى سخن و ظاهر است كه حسن عالم‌آراى سخن ، غازهء جلوه‌گرى ، دوگونه بر روى زيباى خود كشيده ؛ به حليهء نظم و پيرايهء نثر ، هوش‌رباى جهانيان گرديده ، ليكن اگر نثر به كسوت اعتبار مشرّف شده ، و به وسعت دستگاه مزيّن گرديده‌ست ، چون از حليهء وزن معرّاست ، در بارگاه